|
هنگامی که بر من دمید سرشار از لذت بودن شدم .وقتی چشم را گشودم تورا دیدم و شاد شدم |
اهالی سبز و پرشور وبلاگها سلام دوستان قدرتمند من و ای دوستانی که همیشه به یادتان هستم و همیشه می دونم همتون خیلی خوبید به خاطر همینه به وبلاگاتون سر نمی زنم ولی نظر تو دلم می دم دوستانم امروز بعد از مدتها توانستم بیام پیشتون و با شماها باشم و از اینکه برای شما می نویسم لذت ببرم ... یادمه آخرین بار که این وبلاگ رو براتون آپ کردم داشتم گریه می کردم و کلی هم معده درد داشتم و خیلی اعصابم خورد بود... ولی این بار خوشحالم اما نه زیاد ولی میخوام خوشحال باشم برای یک نفر برای کسی که اگر من را ناراحت بببینه اونم یاده یه غم بزرگش می افته که من نمی خوام ناراحتش کنم ...مهسای عزیزم ای بهترینم از امشب دیگه نمی خوام راجب مرگ و مردن حرف بزنم از ناراحتیم برات بگم از همین لحظه می خوام عاشق این زندگی باشم که تو توشی و زندگی میکنی پس فقط برای تو عزیزم امیدوارم دفعه بعد تو متن بعدی رو برام بفرستی یا خودت اینو آپ کنی........... دوستانم پس از امروز از خدا بخواهید و فرمان بدهید که خوبی ها را حاکم بر سرنوشت خویش کنید... امروز به هر کسی مهری برسانید ولو به لبخندی و جملات مثبت به کار ببرید... امواج مثبت را به زمین و زمان پرتاپ کنید و بازتاب آن را به تماشا بنشینید . به خودتان گل هدیه بدهید در خانه هایتان را بگشایید امواج مثبت منتظرند تا وارد شوند بلند شوید حرکت کنید همین حالا بهترین فرصت است. دوستانم تا به حال در زندگی انسان های موفق دقت کرده اید ان ها به اندازه ما وقت و عمر داشته اند . خیلی بیشتر از ما هم در زندگی با حوادث و اتفاقات خوشایند و نا خوشایند رو به رو بوده اند اما وجود یک مهارت اساسی در درون این اشخاص مانع از ان شده که این اتفاقات روی تصمیمات درونی و اساسی آن ها اثر گذار باشد.آن ها چون می دانند چه می خواهند . و آن چه که می خواهند چقدر برایشان ارزشمند است هرگز به اتفاقات محیط اطراف خود اجازه نمی دهند روی برنامه ها و فعالیت های اساسی انها اثر بگذذارد. و این رمز موفقیت همه کسانی است که از سخت ترین شرایط سربلند بیرون می آیند و با غرور به سمت قله های پیشرفت گام بر می دارند. هر لحظه ای را در زندگی پاس بدار هر لحظه می تواند لحظه وصل باشد اگر قطره به دریا رسید دریاست ولی اگر از دریا جدا ماند قطره ای بی مقدار است لحظه های روزمره با توجه به خدا دریایی می شوند انجام امور به ظاهر بی اهمیت با یاد خدا ارزشمند می شوند هر مشکلی با توجه به خدا راهی برای وصول به دریای رحمت الهی می شوند..... منم میخوام با کمک خدا به مرد زندگیم برسم تصمیمم رو برای زندگی دو نفره میخوام آغاز کنم می دونم تا ۳ سال دیگه با تو زیر یه سقفم البته امیدوارم ..............میدونم پدرم داره اذیتت میکنه ولی مرسی که عشقت خیلی قوی تره اکه کسی بخواد تو رو ضایع کنه یا کوچیکت کنه من نمی تونم تحمل کنم ...
![]()
ناراحت نشیدا من اکثرشو می خونم![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
....خدا حواست به ما دوتا باشه
من بنده ی بد تو هستم ولی تو که خوبی و اون که خوبه کمکمون کن/////////////////////////
نمی دانم باید منتظر شانس باشیم و یا فقط ادامه دهیم.........![]()
سعی کنیم ما نا امید نشیم تا آخرش با هم هستیم
نا امیدی بزرگتر ین و اساسی ترین ترفند شیطان است
یک داستان:
در افسانه ها آمده است که : روزی ابلیس ابزار کارش را به حرج
گذاشته بود نمایشگاه بزرگی از خودپرستی٫ شهوت٫ نفرت٫ خشم٫
طمع٫ قدرت طلبی٫ و دیگر شرارت ها ولی در میان اینها که از قضا
بسیار هم کهنه و فرسوده به نظر می رسید چیزی قیمت گزافی
داشت و حاضر به تخفیف دادنش هم نبود
یکی از خریداران پرسید : این چیست؟
ابلیس گفت: نا امیدی ؟
آن شخص با حیرت پرسید : پس چرا این اندازه گران؟
شیطان لبخند زد و پاسخ داد چون موثرترین وسیله کار من است
هرگاه ابزار دیگرم بی اثر می شوند تنها با این وسیله می توانم در
قلب انسانها رخنه کنم و کارم را به اتمام برسانم.
من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به کار برده ام به همین
خاطر تا این اندازه کهنه و فرسوده به نظر می رسد................
خوب دوستای خوبم من باید برم راستی امیدوارم من رو
یادتون باشه همتون رو به خدا می سپارم .سعی می کنم از این
به بعد بیام.....
راستی از مهر باید برم دانشگاه رشته ی گرفیک![]()
دوستتتون دارم
مهسا دفعه بعد تو باید آپ کنی
م
دوستت دارم
mmmmmmmmmmm&&&&&sssssssssssssss![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 2:57 توسط مهسا و ساناز |
سلام خوبین دوستهای خوبم دلم برای همتون تنگ شده وای چه روزهای
بدی رو گذروندم خیلی بد امیدوارم شما هیچ وقت روز بد نبینید یه داستان میگم شما حق رو به کی میدید: دوست دارم تو نظرهاتون بهم بگید من که خودم نمی تونم درک کنم. خوب از اینجا شروع شد که گوشی من مزاحم پیدا کرد منم با بعضیهاشون حرف میزدم چون بفهمم شماره منو از کجا اوردند بعد یکیشون رو فهمیدم یکی از آشناهامون بود بعد نمی دونم یه دختر هست هر کی بهش میگه میخ.تم باهات دوست شم اونم شماره ی منو میده یکی هم احتمالا تو نت چت میکنه شماره منو میده من هم واقعا کلافه شدم رفتم یه گوشی خریدم که بتونم غیر قابل دسترس کنم ..... به خاطر همین تونستم اکثر شونو بپیچونم به دوستم هم گفتم(ینی دوست پسرم) بعد کلی شاکی شد و گفت حق نداری جوابشون را بدی منم گفتم باشه ولی گفتم باید ته توی قضییه را بفهمم چی بعد یه روز یه کسی از شمال زنگ زد وقتی گفت تو تو چت بهم شماره دادی خندم گرفت گفتم نه من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم اون موقع بیرون بودم میخواستم بدونم از طرف کی زنگ زده گفتم ۹ شب زنگ بزن خونم اونم زنگ زد بعد ائلین کلمه که پرسیدم گفتم کی شماری منو بهت داده خیلی با اعصاب خوذد اونم گفت خودت حالا id دختره رو بهم داده راستی هنوز باهاش چت نکردم بعد گفتم خوب من یه دوست پسر دارم که عاشقشم و خیلی دوستش دارم اگه میشه اینجا زنگ نزن گفت من مزاحم نیستم گفت من فقط دنبال ماه پیشونی تو قصه هام من خندم گرفت بهش آدرس دادم بره پیش خاله سارا تو برنامه رنگین کمون راستی اصلا لحجه نداشت... بعد گفت مسخره ام نکن بعد هی از خودش حرف زد از اینکه تا حالا دنبال ماه پیشونی بوده من بیشتر گوش می دادم بعد احساس کردم حرفاش چقدر جالبه بعد دیدم خیلی مشکل روحی داره من البته روزهای اول تمامن اونو میپیچوندم ولی خوب این موضوع که حرفشو گوش دادم مال ۲ روز بعدشه ....بعد بهم گفت من همیشه دخترارو میپیچوندم ولی این دفعه یه دختر پیچوند منم گفت خوب کار کنه من اکثرا حوصله ی کسی رو نداشته باشم میپیچونم ولی اگه غریبه باشه بعد راجب کاراش و همه چیزش تعریف کرد فهمیدم که این فوق لیسانس و ۵ ساله عاشق و قبلا خیلی خلافکار بوده و خیلی حرفهای جالب من هم دوست داشتم بشنوم و یه جورایی احساسا کردم باید کمکش کنم من اصولا شنونده ی خوبی هستم و همرو راهنمایی می کنم بعد این موضوع تا اینجا تمام...... من و دوستم چند روز بود باهم اختلاف پیدا کرده بودیم سر اینکه من نباید به خواهرش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم تازه اونم یه موضوع کاری بود وگرنه من با خواهرش توی این ۱ سال و ۳ ماه اصلا زنگ نزده بودم فقط میگفتم سلام برسون و یا سلام فلانی هست اونم میگفت گوشی /.....همین ولی این دوست ما لجباز منم که ناراحت شده بودم که چرا مگه من چمه مگه من دختره بدی هستم که دوست نداری من با خواهرت صحبت نکم بعد اون میگفت نه من می گفتم آره خلاصه کلی لجبازی البته من فقط از این ناراحت بودم که چرا دلیلشو بهم نمیگه با خودم میگفتم من اگه یه پسر بودم و با یه آدم ناسالم دوست میشدم سعی میکردم مخفیش کنم ولش من همچین آدمی نیستم که بعد بهش میگفتم میگفت چرت و پرت نگو از این کلمه اش انقدر بدم میومد تازگیها یاد گرفته بود..... وقتی من این مدلی حرف میزدم ناراحت میشد (من عاشقشم) بعد گفت با من یا با خواهرم منم گفتم چرا گفت دوست ندارم هی این بحث دو روز ادامه داشت تا من اعصابم خورد شد گفتم باشه تمامش کنیم حالا که اینجوری فکر میکنی ....... چند روز این جوری گذشت تا از بیرون بهش زنگ زدم با خواهرم بودم اونم که دهنش رو باز مینه همین جوری حرف میزنه هی الکی میگفت ساناز برات این ماشینه وایساده اون وایساده اونم ناراحت شده بود بعد دوباره سر قضییه این که تلفن نکن حرف زد گفت قبول کنم منم که دیدم این لج کرده گفتم نه پس من زنگ میزنم با خواهرت صحبت کنم بعد گفتم خوب من به خواهرت میگم این اینجوری میگی ولی الکی گفتم من هیچ وقت عشقمو ضایع نمی کنم بعد باهم دوباره قهر کردیم ولی تا باهاش جر و بحث می کردم تو دلم قربون دقه ی صداش میرفتم و تو دلم صدها بار میگفتم دوستت دارم ولی میخواستم فقط اینو بدونم چرا؟ بعدکلی اس .ام اس وقتی گفتم اگه بره نابودم کرده زنگ زد گفت خدا نکنه ولی ما باید از هم جدا شیم جون هم دیگرو دوست داریم تازه اینو یادم رفت بگم با اون شخصی که زنگ زده بود صحبت میکردم به قول خودم روانکاوی میکردم بهش گفتم که دوستم گفته با تو حرف نزنم ولی اونم میدونه من فقط به حرفات گوش میدم ولی لج کرده اونم گفت الان درکش میکنم بعد گفت اگه بخوای دیگه زنگ نمی زنم من هم قبول کردم بعد قرارا شد که وقتی تونست با معشوقش حرف بزنه بهم اس ام اس زد و گفت و دیگه تماس نگرفت ولی بعد دو روز از تلفنی که رفتم تو خیابون زدم قهر کردیم یعنی ۱۵ خرداد بعد میگه چون دوستت دارم ولت میکنتم ولی مگه میشه کسی که کسیرو دوست داشته باشه ول کنه اونم به این راحتی میگه ما هر روز عشقمون بیشتر میشه کمتر نمیشه به خاطر همین نمی تونیم یه روزی از هم جدا شیم آخه میگه تو کیسه خوبی هستی برای ازدواج اگه میخواستم ازدواج کنم حتما با تو ازدواج میکردم حیف نمی خوام ازدواج کنم ........بعد بهر حال من پرسیدم پای نفر دوم در کاره جون منو قسم خورد و خدا رو مطمن شدم نیست بعد روز اول هی براش اس ام اس هایی میزدم تا بهم زنگ بزنه ولی نمی زد بعد بهش گفتم خیلی نامردی خیلی هم بدی بعد میگفت هرچی میخوای بگو گفتم خوب میکشمت تا خیالم راحت شه گفت اشکال نداره بعد منم گفتم من تو رو ببینم نمی تونم از دستت ناراحت باشم به خدا الان چند روزه دیگه اعصاب ندارم اصلا نتوستم چیزی بخورم معده درد گرفتم ..... تازه میگه خوب هفته ای ۲ بار هم زنگ بزن اینجوری خوبه بهد تازه در موقعی که میخواد قهر کنه یادش افتاده بگه عزیزم و یا از کلماتی استفاده کنه که من دوست دارم منهم همش گریه میکردم شب و صبح و همش یادش میوفتم اخه سر چیزی که تمام کردیم نشون دهنده کمی علاقه نیست؟ بعد میگه من فقط خوشبختی تو رو میخوام . و این کار درسته من خیلی دوستت دارم بعد میگم خوب عکسامو بده میگه نه زوده آخه من به کدوم سازش برقصم اصلا دیگه ذهنم کار نمی کنه. بعد میگه خیلی دوستت دارم ولی این چه دوست داشتنی؟ من هم خسته شدم انقدر به خاطر عشق منت کشی کردم اگه منو خواست که نخواست بره دیگه بر نگرده منی که حاضر بودم اگه میخواد براش صبر کنم درسش تمام شه و کاراش درست بشه ..... ولی اون خیلی تجبازه میگه من سر لجبازی شاید از خانوادم بگذرم حتی از تو منم براش متاسف شدم بعد گفت پس فهمیدی چرا نمی خوام ازدواج کنم ... اخه این چه دلیلی تا کی میخواد تنها باشه من بیشتر برای خودش ناراحتم که تنها میشه من دوباره دوست میشم و بعدم زود میخوام ازدواج کنم خوب کمکم کنید من باید راحت ولش کنم یا باید هر جور شده باهاش باشم.... دوستتتون دارم دوستدار شما ساناز بچه ها شرایط روحیم خوب نیست
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 4:45 توسط مهسا و ساناز |
سلام به همه دوستهای گلم من از همه معذرت میخوام اگه نمی تونم بیام پیشتون فکر کنم افسرده شدم اخه همش اشکم در مشکمه احساس میکنم نمیتونم این زندگی تحمل کنم ولی خوب فعلا خوبم ولی هنوز گواهینامه رانندگی رو نگرفتم ....راستی میرم ورزشگاه آرنولد شم خلاصه ببخشید که نمی تونم بیام زیاد پیشتون .....فعلا بای ....تا بعد قربون همه ی شما دوستتتون دارم و از همه متشکرم راستی نمی تونم لینک کنم میخوام ل ینک کنم میگه باید یکی رو پاک کنی ولی وبتونو تو کامپوترم سیو می کنم..... راستی تصمیم گرفتم براتون چندتایی ضرب المثل بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد..... سال به دوازده ماه ما مي بينيم يكدفعه هم تو ببين ! سال به سال دريغ از پارسال ! سالها ميگذاره تا شنبه به نوروز بيفته ! سالي كه نكوست از بهارش پيداست ! سبوي خالي را بسبوي پر مزن ! سبوي نو آب خنك دارد ! سبيلش آويزان شد ! سبيلش را بايد چرب كرد ! سپلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزت برسد ! سخن خود تو كجا شنيدي، اونجا كه حرف مردمو شنيدي ! سر بريده سخن نگويد ! سر بزرگ بلاي بزرگ داره ! سر بشكنه در كلاه، دست بشكنه در آستين ! سر بي صاحب ميتراشه ! سر بيگناه، پاي دار ميره اما بالاي دار نميره ! سر پيري و معركه گيري ! سر تراشي را از سر كچل ما ميخواد ياد بگيره ! سر حليم روغن ميرود ! سر خر باش، صاحب زر باش ! سر را با پنبه ميبرد ! سر را قمي مي شكنه تاوانش را كاشي ميده ! سر زلف تو نباشد سر زلف دگري ! سرش از خودش نيست . سرش به تنش زيادي ميكنه ! سرش به كلاش ميارزه ! سرش بوي قرمه سبزي ميده ! سرش توي حسابه ! سرش توي لاك خودشه ! سرش جنگه اما دلش تنگه ! سرش را پيراهن هم نميدونه ! سر قبري گريه كن كه مرده توش باشه ! سر قبرم كثافت نكن از فاتحه خواندنت گذشتم ! سر كچل را سنگي و ديوانه را دنگي ! سر كچل و عرقچين ! سركه مفت از عسل شيرين تره ! سركه نقد بهتر از حلواي نسيه است ! سركه نه در راه عزيزان بود --- بار گرانيست كشيدن بدوش ! (( سعدي )) سر گاو توي خمره گير كرده ! سر گنجشكي خورده ! سر گنده زير لحافه ! سرم را ميشكنه نخودچي جيبم ميكنه ! سرم را سرسري متراش اي استاد سلماني --- كه ما هم در ديار خود سري داريم و ساماني . سرنا را از سر گشادش ميزنه ! سرناچي كم بود يكي هم از غوغه اومد ! سري را مه درد نيمكند دستمال مبند ! سري كه عشق ندارد كدوي بي بار است . (( لبي كه خنده ندارد شكاف ديوار است ... )) سري كه عشق ندارد كدوي بي بار است . (( لبي كه خنده ندارد شكاف ديوار است ... )) سزاي گرانفروش نخريدنه ! سسك هفت تا بچه ميآره يكيش بلبله ! سفره بي نان جله، كوزه بي آب گله ! سفره نيفتاده ( نينداخته ) بوي مشك ميده ! سفره نيفتاده يك عيب داره ! سفره افتاده هزار عيب ! سفيد سفيد صد تومن، سرخ و سفيد سيصد تومن، حالا كه رسيد به سبزه هر چي بگي ميارزه ! سقش سياه است ! سگ بادمش زير پاشو جارو ميكنه ! سگ باش، كوچك خونه نباش ! سگ پاچه صاحبش را نميگيره ! سگ، پدر نداشت سراغ حاج عموشو ميگرفت ! سگ چيه كه پشمش باشه ! سگ درحضور به از برادر دور ! سگ در خانه صاحبش شيره ! سگ داد و سگ توله گرفت ! سگ دستش نميشه داد كه اخته كنه ! سگ را كه چاق كنند هار ميشه ! سگ زرد برادر شغاله ! سگست آنكه با سگ رود در جوال ! سگ سفيد ضرر پنبه فروشه ! سگ سير دنبال كسي نميره ! سگش بهتر از خودشه ! سگ كه چاق سد گوشتش خوراكي نميشه ! سگ گر و قلاده زر ؟! سگ ماده در لانه، شير است ! سگ نازي آباده، نه خودي ميشناسه نه غريبه ! سگ نمك شناس به از آدم ناسپاس ! سگي به بامي جسته گردش به ما نشسه ! سگي كه براي خودش پشم نميكند براي ديگران كشك نخواهد كرد ! سگي كه پارس كنه ، نميگيره ! سلام روستائي بي طمع نيست ! سنده را انبر دم دماغش نميشه برد ! سنگ به در بسته ميخوره ! سنگ بزرگ علامت نزدنه ! سنگ بنداز بغلت واشه ! سنگ خاله قورباغه را گرو ميكشه ! سنگ كوچك سر بزرگ را ميشكنه ! سنگ مفت، گنجشك مفت ! سنگي را كه نتوان برداشت بايد بوسد و گذاشت ! سواره از پياده خبر نداره، سير از گرسنه ! سودا، به رضا، خويشي بخوشي . سودا چنان خوشست كه يكجا كند كسي ! (( دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم )) (( قصاب كاشاني )) سودا گر پنير از شيشه ميخوره ! سوداي نقد بوي مشك ميده ! سوراخ دعا را گم كرده ! سوزن، همه را ميپوشونه اما خودش لخته ! سوسكه از ديوار بالا ميرفت مادرش ميگفت : قربون دست و پاي بلوريت ! سهره ( سيره ) رنگ كرده را جاي بلبل ميفروشه ! سيب سرخ براي دست چلاق خوبه ؟! سيب مرا خوردي تا قيامت ابريشم پس بده ! سيبي كه بالا ميره تا پائين بياد هزار چرخ ميخوره ! سيبي كه سهيلش نزند رنگ ندارد ! (( تعليم معلم بكسي ننگ ندارد )) سيلي نقد به از حلواي نسيه !
![]()
![]()
![]()
![]()
. قربونتون و بای
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 3:46 توسط مهسا و ساناز |
عشق دو عاشق آنگاه که دیدمت.... شوق شنیدن صدایت مرا هیجان زده کرده بود وقتی صدایت را شنیدم احساسی در قلبم بود.. که نمی شناختم!..این چه احساسی است آنگاه که صمیمیت را در قلبت حس کردم، دیگر توانایی تنها ماندن را ویا حتی جرات تنهایی را نداشتم این فقط تو بودی که در قلبم هیجان را ایجاد می کردی وآن حس ناشناخته رو بیدار می کردی... ولی افسوس.. دیگر حسی در قلبم نیست دیگر از تنها ماندن نمی ترسم چون مدتی ایست تنهام ،تنهای تنها... ولی قلبم دوباره منتظرکه اون حسه بیدار بشه.... با شمردن ثانیه ها... . این شعر یکی از شعرهای خودمه در سال ۸۳

![]()
............
دلم برات تنگ شده کاش
.خرداد پس کی میاد؟؟؟؟
...........![]()
![]()
![]()

بچه ها این عکس شما را به یاد چه چیزی می اندازد......؟؟؟؟








![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:36 توسط مهسا و ساناز |