|
هنگامی که بر من دمید سرشار از لذت بودن شدم .وقتی چشم را گشودم تورا دیدم و شاد شدم |
سلام خوبین دوستهای خوبم دلم برای همتون تنگ شده وای چه روزهای
بدی رو گذروندم خیلی بد امیدوارم شما هیچ وقت روز بد نبینید یه داستان میگم شما حق رو به کی میدید: دوست دارم تو نظرهاتون بهم بگید من که خودم نمی تونم درک کنم. خوب از اینجا شروع شد که گوشی من مزاحم پیدا کرد منم با بعضیهاشون حرف میزدم چون بفهمم شماره منو از کجا اوردند بعد یکیشون رو فهمیدم یکی از آشناهامون بود بعد نمی دونم یه دختر هست هر کی بهش میگه میخ.تم باهات دوست شم اونم شماره ی منو میده یکی هم احتمالا تو نت چت میکنه شماره منو میده من هم واقعا کلافه شدم رفتم یه گوشی خریدم که بتونم غیر قابل دسترس کنم ..... به خاطر همین تونستم اکثر شونو بپیچونم به دوستم هم گفتم(ینی دوست پسرم) بعد کلی شاکی شد و گفت حق نداری جوابشون را بدی منم گفتم باشه ولی گفتم باید ته توی قضییه را بفهمم چی بعد یه روز یه کسی از شمال زنگ زد وقتی گفت تو تو چت بهم شماره دادی خندم گرفت گفتم نه من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم اون موقع بیرون بودم میخواستم بدونم از طرف کی زنگ زده گفتم ۹ شب زنگ بزن خونم اونم زنگ زد بعد ائلین کلمه که پرسیدم گفتم کی شماری منو بهت داده خیلی با اعصاب خوذد اونم گفت خودت حالا id دختره رو بهم داده راستی هنوز باهاش چت نکردم بعد گفتم خوب من یه دوست پسر دارم که عاشقشم و خیلی دوستش دارم اگه میشه اینجا زنگ نزن گفت من مزاحم نیستم گفت من فقط دنبال ماه پیشونی تو قصه هام من خندم گرفت بهش آدرس دادم بره پیش خاله سارا تو برنامه رنگین کمون راستی اصلا لحجه نداشت... بعد گفت مسخره ام نکن بعد هی از خودش حرف زد از اینکه تا حالا دنبال ماه پیشونی بوده من بیشتر گوش می دادم بعد احساس کردم حرفاش چقدر جالبه بعد دیدم خیلی مشکل روحی داره من البته روزهای اول تمامن اونو میپیچوندم ولی خوب این موضوع که حرفشو گوش دادم مال ۲ روز بعدشه ....بعد بهم گفت من همیشه دخترارو میپیچوندم ولی این دفعه یه دختر پیچوند منم گفت خوب کار کنه من اکثرا حوصله ی کسی رو نداشته باشم میپیچونم ولی اگه غریبه باشه بعد راجب کاراش و همه چیزش تعریف کرد فهمیدم که این فوق لیسانس و ۵ ساله عاشق و قبلا خیلی خلافکار بوده و خیلی حرفهای جالب من هم دوست داشتم بشنوم و یه جورایی احساسا کردم باید کمکش کنم من اصولا شنونده ی خوبی هستم و همرو راهنمایی می کنم بعد این موضوع تا اینجا تمام...... من و دوستم چند روز بود باهم اختلاف پیدا کرده بودیم سر اینکه من نباید به خواهرش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم تازه اونم یه موضوع کاری بود وگرنه من با خواهرش توی این ۱ سال و ۳ ماه اصلا زنگ نزده بودم فقط میگفتم سلام برسون و یا سلام فلانی هست اونم میگفت گوشی /.....همین ولی این دوست ما لجباز منم که ناراحت شده بودم که چرا مگه من چمه مگه من دختره بدی هستم که دوست نداری من با خواهرت صحبت نکم بعد اون میگفت نه من می گفتم آره خلاصه کلی لجبازی البته من فقط از این ناراحت بودم که چرا دلیلشو بهم نمیگه با خودم میگفتم من اگه یه پسر بودم و با یه آدم ناسالم دوست میشدم سعی میکردم مخفیش کنم ولش من همچین آدمی نیستم که بعد بهش میگفتم میگفت چرت و پرت نگو از این کلمه اش انقدر بدم میومد تازگیها یاد گرفته بود..... وقتی من این مدلی حرف میزدم ناراحت میشد (من عاشقشم) بعد گفت با من یا با خواهرم منم گفتم چرا گفت دوست ندارم هی این بحث دو روز ادامه داشت تا من اعصابم خورد شد گفتم باشه تمامش کنیم حالا که اینجوری فکر میکنی ....... چند روز این جوری گذشت تا از بیرون بهش زنگ زدم با خواهرم بودم اونم که دهنش رو باز مینه همین جوری حرف میزنه هی الکی میگفت ساناز برات این ماشینه وایساده اون وایساده اونم ناراحت شده بود بعد دوباره سر قضییه این که تلفن نکن حرف زد گفت قبول کنم منم که دیدم این لج کرده گفتم نه پس من زنگ میزنم با خواهرت صحبت کنم بعد گفتم خوب من به خواهرت میگم این اینجوری میگی ولی الکی گفتم من هیچ وقت عشقمو ضایع نمی کنم بعد باهم دوباره قهر کردیم ولی تا باهاش جر و بحث می کردم تو دلم قربون دقه ی صداش میرفتم و تو دلم صدها بار میگفتم دوستت دارم ولی میخواستم فقط اینو بدونم چرا؟ بعدکلی اس .ام اس وقتی گفتم اگه بره نابودم کرده زنگ زد گفت خدا نکنه ولی ما باید از هم جدا شیم جون هم دیگرو دوست داریم تازه اینو یادم رفت بگم با اون شخصی که زنگ زده بود صحبت میکردم به قول خودم روانکاوی میکردم بهش گفتم که دوستم گفته با تو حرف نزنم ولی اونم میدونه من فقط به حرفات گوش میدم ولی لج کرده اونم گفت الان درکش میکنم بعد گفت اگه بخوای دیگه زنگ نمی زنم من هم قبول کردم بعد قرارا شد که وقتی تونست با معشوقش حرف بزنه بهم اس ام اس زد و گفت و دیگه تماس نگرفت ولی بعد دو روز از تلفنی که رفتم تو خیابون زدم قهر کردیم یعنی ۱۵ خرداد بعد میگه چون دوستت دارم ولت میکنتم ولی مگه میشه کسی که کسیرو دوست داشته باشه ول کنه اونم به این راحتی میگه ما هر روز عشقمون بیشتر میشه کمتر نمیشه به خاطر همین نمی تونیم یه روزی از هم جدا شیم آخه میگه تو کیسه خوبی هستی برای ازدواج اگه میخواستم ازدواج کنم حتما با تو ازدواج میکردم حیف نمی خوام ازدواج کنم ........بعد بهر حال من پرسیدم پای نفر دوم در کاره جون منو قسم خورد و خدا رو مطمن شدم نیست بعد روز اول هی براش اس ام اس هایی میزدم تا بهم زنگ بزنه ولی نمی زد بعد بهش گفتم خیلی نامردی خیلی هم بدی بعد میگفت هرچی میخوای بگو گفتم خوب میکشمت تا خیالم راحت شه گفت اشکال نداره بعد منم گفتم من تو رو ببینم نمی تونم از دستت ناراحت باشم به خدا الان چند روزه دیگه اعصاب ندارم اصلا نتوستم چیزی بخورم معده درد گرفتم ..... تازه میگه خوب هفته ای ۲ بار هم زنگ بزن اینجوری خوبه بهد تازه در موقعی که میخواد قهر کنه یادش افتاده بگه عزیزم و یا از کلماتی استفاده کنه که من دوست دارم منهم همش گریه میکردم شب و صبح و همش یادش میوفتم اخه سر چیزی که تمام کردیم نشون دهنده کمی علاقه نیست؟ بعد میگه من فقط خوشبختی تو رو میخوام . و این کار درسته من خیلی دوستت دارم بعد میگم خوب عکسامو بده میگه نه زوده آخه من به کدوم سازش برقصم اصلا دیگه ذهنم کار نمی کنه. بعد میگه خیلی دوستت دارم ولی این چه دوست داشتنی؟ من هم خسته شدم انقدر به خاطر عشق منت کشی کردم اگه منو خواست که نخواست بره دیگه بر نگرده منی که حاضر بودم اگه میخواد براش صبر کنم درسش تمام شه و کاراش درست بشه ..... ولی اون خیلی تجبازه میگه من سر لجبازی شاید از خانوادم بگذرم حتی از تو منم براش متاسف شدم بعد گفت پس فهمیدی چرا نمی خوام ازدواج کنم ... اخه این چه دلیلی تا کی میخواد تنها باشه من بیشتر برای خودش ناراحتم که تنها میشه من دوباره دوست میشم و بعدم زود میخوام ازدواج کنم خوب کمکم کنید من باید راحت ولش کنم یا باید هر جور شده باهاش باشم.... دوستتتون دارم دوستدار شما ساناز بچه ها شرایط روحیم خوب نیست
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 4:45 توسط مهسا و ساناز |